عکس قدیمی بازی بچه ها از راهروهای درونم پایین می روم
 تا به اتاق هایی که سال هاست
 در تاریکی فرو رفته اند، سرک بکشم..

 غبار عکس های قدیمی را در حافظه ام تکان دهم..
 تا به یاد آرم که چگونه در کوچه ها می دویدم
 و از آفتاب تابستان
 و غروب پاییز سرمست می شدم...

 تا به یاد آرم آن روزهایی که دختری را
 معصومانه دوست می داشتم..
 و تصور می کردم با او
 در کلبه ای کوچک
 جهان را فتح خواهیم کرد

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 16 مهر 1393 ساعت 03:11 ق.ظ ،

نظرات()

مفهومی من خلع کامل بودم، اما همچین هم خلع نبودم..
 یعنی یه چیزی بودم ولی معلوم نبود چی..
 مثل صدایی که دنبال حنجره ای می گشت
 یا شعوری که در پی بیان شدن و پخش شدن بود...

 انگار انرژیی بودم که قرن ها تلاش می کرد به ماده تغییر فرم بده
 حس عاشقانه و غمگینی بودم..
 با شط های برگ ها در همه جای جهان هستی
 به زمین می افتادمُ می مردم..
 و خورشید حس خوبی بهم می داد...

 اما همون لحظه یه پروانه
 یا نمی دونم یه چیز بالدار روم پی پی می کرد...
 بعد دوباره محو می شدم

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: جمعه 28 شهریور 1393 ساعت 01:44 ق.ظ ،

نظرات()

عکس مفهومی تاول زده بود
 پاهای خیال اش
 ذهنی که
 باران غم
 آب به آسیابش
 می ریخت
 و آسمانش
 تهی از خورشید امید بود...

 ذهنی
 باردار واژه ها
 که از آن ها
 گرداب های گیج می زایید
 و به سمت آینده
 عطسه های یأس می زد...

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: یکشنبه 9 شهریور 1393 ساعت 04:59 ق.ظ ،

نظرات()

عکس کودک فقیر شاعر، سماع واژه های نیامده است
 رقص پنکه هایی که با بادهای بی مقصد می چرخند
 تابش گرمای بی حساب و کتاب آفتاب
 رقص موج هایی که به سینه ی ساحل چنگ می کشند..

 رقص دیو دریایی که از دل آب ها
 از ذات چسبیده به خواب جانش می خواهد آزاد شود
 و در میان ابرها سرود رعد و برق سر می دهد

 شاعر آن کودکی ست که در بازار روز عید
 در خیل جمعیت کپک زدگان، دستان مهربان مادرش را
 با دستان چروکیده ی پیرزن تنهایی اشتباه می گیرد
 و در راهروهای پیچ در پیچ، موهایش سفید می شود...

 از کتاب نت های خارج: فرامرز فرحمهر

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: شنبه 25 مرداد 1393 ساعت 05:57 ق.ظ ،

نظرات()

عکس فانتزی باران دوست می دارم امروز
 در این هوای بارانی با یک نفر قدم بزنم

 در پارک از دکه چای داغ بگیرم...
 و به صدای گنجشک های پر جنب و جوش گوش کنم

 به کلاغ های معصوم نگاه کنم
 و برایش
 از دوستی ام با جهان بگویم...

 دوست می دارم کمی آزاد از خود باشم
 و امروز را فارغ از گذشته و آینده سپری کنم...

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: سه شنبه 3 تیر 1393 ساعت 02:14 ب.ظ ،

نظرات()

عکس تعظیم کردن بعد از سال ها آموختم که
 حدم را بدانم..
 زیرا دیگران در حدودشان گیر کرده اند...

 آموختم تنهایی می ارزد به بودن با کسانی که
 برای فرار از تنهایی شان به تو پناه آورده اند...
 و ترسشان را عشق می پندارند...

 آموختم به راحتی از وابستگی هایم بگذرم...
 حتی اگر آن وابستگی، کسی باشد که
 بالاترین احساس را به او دارم

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: سه شنبه 3 تیر 1393 ساعت 01:43 ب.ظ ،

نظرات()

  • تعداد کل صفحات:4 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic