شب بود و آفتاب nbsp; شب بود و آفتاب ، روز بود و ماه! من بودم و تو!
انگار که چشم می ذاشتیم تا پنهان بشیم!
چقدر هم کارمون و خوب بلد بودیم!
یک عمر در پی هم بودیم!
و انقدر به چشم گذاشتن عادت کردیم که
تبدیل به قانون زندگی مون شد!
قانونی آسیب زننده!

این چشم گذاشتن ها اتحادمون و به هم زد
نه وقت های شادی با هم بودیم
و نه وقت هایی که می ترسیدیم
یا غمگین بودیم!

آدم درونیم دستش و گرفت به قفسه ی سینم
و خیلی آروم از پله های گلوم بالا اومد
و روی صندلی رو به روم لم داد!


نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: شنبه 31 تیر 1396 ساعت 02:58 ق.ظ ،

نظرات()

 من و تنهایی بی انتهایم من و تنهایی بی انتهایم
در جاده ای به نام زندگی
با کوله باری از خاطره ها و آسیب ها
با زخم هایی که خیلی هاشان درمان نشدند
با کفش هایی که به زور عوضشان کردم

مسیر زیادی را طی کردم تا آنکه فهمیدم
من و تنهایی، با هم تنها نیستیم
کسی تعقیبمان می کند!
موجود سیاه کوچک معصومی که نگرانمان است!

او همیشه می خواست راه درست را نشانم بدهد
می ترسید که بلایی سرم بیاید، اسمش ترس بود
ترسی که از آسیب دیدنم ترسیده بود
و چقدر در بین من و تنهایی ام، تنها بود

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 12:52 ق.ظ ،

نظرات()

 در طبیعت قدم می زدم در طبیعت قدم می زدم که
یاد حرف های معلم ذهنم افتادم
او می گفت: در هر مسیری که به انتها برسی
با متضاد آن رو به رو می شوی!
و اگر آن مسیر را به شکلی صحیح طی کرده باشی
قطعآ به گشایش و کشف های نابی خواهی رسید!

من مسیری را در “تنهایی” طی کرده بودم
بله خود تنهایی! نیروی اصیلی که می تواند ما را آزاد کند
و یا به دام بیاندازد! در واقع، به زنجیر بکشد!

این مسیر را با موهای کاملا سیاه آغاز کردم
و با موهای سفید به پایان رساندم!
تا توانایی درک تنهایی را به دست آورم!
مسیری سخت که تنها شاهراهش
از درونی ترین بخش های وجودم می گذشت

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: شنبه 3 تیر 1396 ساعت 06:06 ق.ظ ،

نظرات()

 دنیای مینیمال درون دنیای مینیمال درون

با بغضی که راه گلویت را بسته است
داروی زندگی را نمی توانی بنوشی
اصلا تمام عمرت را هم در طبیعت باشی
و کنار حیوانات، لحظه به لحظه ات را زندگی کنی!

زیباترین همسر دنیا برایت چای بیاورد!
و حساب های بانکی ات سر به فلک کشیده باشند!

به این ببالی که از پس تنهایی بر آمده ای
و می توانی روی پاهایت به ایستی
و به غروب خورشید، با خیال راحت لبخند بزنی!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: شنبه 3 تیر 1396 ساعت 06:02 ق.ظ ،

نظرات()

 حلقه مفقوده بین 
درونم و دانش های ذهنی ام حلقه مفقوده بین درونم و دانش های ذهنی ام
مقاومت هایم در ناخودآگاهم بود که
مربوط به مکانیزم های دفاعی
ساختمان عصبیتم می شد!

در حالی که نمی دانستم
هرچقدر هم که توانا و زیرک باشم
نمی توانم تمام ابعاد ذهنم را
زیر نورافکن آگاهی قرار بدهم

در این نقطه سال ها گیر افتادم
تا آنکه با رنج زیادی دریافتم
نیاز به انسان های دیگری دارم که
در این مسیر قدم گذاشته اند

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: شنبه 3 تیر 1396 ساعت 04:13 ق.ظ ،

نظرات()

 هر انسانی در خود 
احساس خلا می کند هر انسانی در خود احساس خلا می کند
هر انسانی در پی نقطه ای ست که
در آن به آرامش برسد

اگر آن نقطه در تنهایی پیدا نشود
و با خود به صلح نرسیم!
همه چیز
حتی عمیق ترین حس ها
به سطح می آیند

و احساس پوچی و بیهودگی
رهایمان نخواهد کرد!
فرقی هم ندارد که
چه باورها و دیدگاه هایی داریم!


نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 ساعت 04:43 ق.ظ ،

نظرات()

  • تعداد کل صفحات:4 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4