من خواستم باور کنم
 که می‌توانم مردم این‌جا را با حرف مداوا کنم ‌من خواستم باور کنم که می‌توانم
مردم این‌جا را با حرف مداوا کنم
تو دیدی چه شد؟ آن‌ها درد خود را دوست دارند
به زخم مانوسی احتیاج دارند که
با ناخن‌های کثیف‌شان آن را بخراشند
و به دقت حفظش کنند.فقط با خشونت است که
می‌توان مداوایشان کرد
 زیرا درد را جز با درد دیگری نمی‌توان مغلوب کرد.
Jean Paul Sartre

به دردها و غم هایم نگاه میکنم
آن هایی که سال های سال همراهم بوده اند!
مانند سایه هایی پنهان و وفادار!
سایه هایی دوست داشتنی که میتوانستم با انتخابشان
در آن ها پنهان شوم و استراحت کنم! جنون آمیز است!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 02:23 ق.ظ ،

نظرات()

 از اعماق تاریکی به روشنایی رسیده ام از اعماق تاریکی به روشنایی رسیده ام
از اعماق ندانسته ها و رنج ها!
شمسی! نبود که راه درون را نشانم دهد!
نوجوانی افسرده و درمانده بودم
احساس میکردم در جای اشتباهی ام
و کسی زبانم را نمیفهمد!

بعضی ها با معرفی دارو!
و یا برچسب زدن! قصد یاری داشتند!
به آنکه میگفتم: پی گم شده ای ام میخندیدند!
زیرا گزینه ای جز نیاز به جفت!
در ذهنشان حضور نداشت!
به راستی که چه سخت بود اختراع چرخ از نو!
و کنار آمدن با دنیای عجیب و تاریک درون!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 02:07 ق.ظ ،

نظرات()

 گفتم: زندگی بدون 
سانسور! بهترین نوع زیستنه! گفتم: زندگی بدون سانسور! بهترین نوع زیستنه!
چون قضاوتی نیست! راحت درونت و اجرا میکنی!
شفاف شفاف! اونجائه که میفهمی کمبودها کجان!
تو زندگی بدون سانسور
هیچ انرژی اضافه ای صرف پنهان کردن درونت نمیشه!

دانا: کمی فکر کرد و گفت: حرفت درسته
و چقدر زیبا میشه که ما نزدیک به این نوع زندگی باشیم!
اما من با چیزی فراتر از این
یعنی زندگی بی سانسورِ با سنسور موافقم!
فراموش نکن که زیاده روی در هر بخش!
نتیجه ی عکس میده!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 02:00 ق.ظ ،

نظرات()

 عشق، ذرات معلق احساس در مغزه! عشق، ذرات معلق احساس در مغزه!
اما وقتی در اون جا میافتی که
این ذرات ته نشین میشه!

گفت: شاید هرگز نتونم پیدات کنم!
اما آرزو میکنم تو اینکارو انجام بدی!
کجای این سیاره هستی نمیدونم!

گفتم: تا جایی که میتونستم جستجو کردم
بارها اون ها رو با تو اشتباه گرفتم..

گفت: از کجا فهمیدی که اشتباه گرفتی؟
گفتم: از اونجا که قلبم گرم نشد
تنها نشونه ای که برای پیدا کردنت دارم، گرم شدن قلبمه!
وقتی اون تایید کنه، یعنی سر راه هم قرار گرفتیم!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 01:54 ق.ظ ،

نظرات()

 انسان جالبی بود! 
چشمش وسط پیشونی ش بود انسان جالبی بود!
چشمش وسط پیشونی ش بود
وگوشش پشت سرش!
میگفت: به گوش هام بیشتر نیاز دارم!
برای همین دهان کوچکی داشت!
و خیلی کم حرف میزد!

اما امان از وقتی که چیزی میگفت
تا یکماه ذهن و درگیر میکرد!
یه روز گفت: اگه زشتی و خوب درک کنی!
پی به زیبایی پنهانی میبری که آدم هارو فراری میده!
گفتم: خیلی سخته! آدم ها عاشق زیبایی هستن!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 01:45 ق.ظ ،

نظرات()

 تصوری که از قهرمان ها داشتم! تصوری که از قهرمان ها داشتم!
مثل بازیگرهای فیلم های اکشن بود!
یک تنه و با خوش شانسی به کل هدف ها میرسی!
بعدترها تصویرم بالغانه تر شد
و فهمیدم قهرمان اونه که بعد از هر زمین خوردن بلندشه!
و دوباره تلاش کنه! حتی اگه بازم موفق نشه!

این تصویر بالغانه بود اما کامل نبود!
چون بعد از هر زمین خوردن بلند نمیشدم!
یا ناقص بلند میشدم! پس مشکلی بود!
مشکل این بود که نمیدونستم چرا زمین خوردم!
و کی و چطور باید بلند شم!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 01:39 ق.ظ ،

نظرات()

  • تعداد کل صفحات:66 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...