تبلیغات
وبلاگ رسمی فرامرز فرحمهر - هنوز در حیرت از دیوانه بازی مردها و زن ها بودم The title of your home page






 هنوز در حیرت از 
دیوانه بازی مردها و زن ها بودم هنوز در حیرت از دیوانه بازی مردها و زن ها بودم
سامانتا به شونه م زد و گفت: هی رفیق
هنوز پاستوریزه موندی ها! یه پیک بزن!
یکبار هم شده تجربه کن، ببین چه حالی میده
اگه دوست داشتی بعدش دیگه نخور!

نیمساعت اول من گوشه ای نشسته بودم
و افراد جمع و زیر نظر داشتم، یکی یکی مست میشدن
و با صدای سریع تر موزیک، سریع تر میرقصیدن!
بدون هیچ شرم و ترسی!
انگار که هیچ غمی در عالم نیست!
و همه چیز آنگونه که باید باشه هست!
یکی یکی نقاب ها فرو میریخت
و میان شادی ها ترس ها و غم ها عریان میشد!

در چشم اندکی اشک هایی میان خنده ها
و غم هایی و میان لبخندها میدیدم!
اما بعد از نیمساعت خسته شدم و از جمع خارج شدم
منتظر موندم اون شب تموم بشه و به راستی این هارو مست ندیدم
بلکه تنها در حال فرار از خود و جهانی که در اون زندگی میکنند دیدم!

فردای اون روز سامانتا که به شدت مجذوب پایداریم شده بود
به کافه ای دعوتم کرد، البته حدس میزدم که اینکار و انجام بده!
چون برای زن ها، کشف مردهای مرموز، جذاب ترین کار دنیاست!
اونم آدمی مثل منکه مثل بقیه رفتار نمیکرد
و در چند روزی هم که در سفر بودیم، چند کلمه ای بیشتر حرف نزده بود!

بارون می اومد و به سختی از ترافیک فرار کردم
و خسته و عصبی رسیدم به کافه، نمیساعتی منتظر موندم که دیدم
سامانتا نفس زنان از پله ها میاد و از دور با حرکات دستش عذرخواهی میکنه!
اما زیبایی و بامزه گیش باعث شد از سر گناهش بگذرم! و ناراحت نشم!
حرف های همیشگی و زدیم و رسیدیم به مشروبات الکلی!

سامانتا پرسید: برای من جالبه، آدمی به راحتی تو که با هیچ چیزی مخالف نیست
و هیچکس و به خاطر خوردن این ها سرزنش نمیکنه، چطور با خوردن خودش مخالفه؟
گفتم: تو از کجا میدونی که استفاده نمیکنم؟ با حیرت نگاهم و کرد و زد زیر خنده:
همیشه میدونستم خیلی مارمولکی، پس بگو..
البته ببخشید که گفتم مارمولک، از دهنم در رفت،گفتم: اشکالی نداره
البته بازم به خاطر زیبایی ش ناراحت نشدم! و از خیر این گناهشم گذشتم!

بعد از اینکه خنده هامون تموم شد، خیلی جدی گفت: واقعآ برای چی فرامرز؟
من میدونم که تو آدم سطحی و الکی ای نیستی، دلیلشو بگو
اون شب بعد از اینکه اثرشون تموم شد، بدجور حالم به هم ریخت،
مخصوصن استفراغ آخرش خیلی چندش آور بود، انگار بعد از اون حس خوبی که داشتم
دوباره پرت شدم به دنیایی که کمتر از جهنم نیست!
تو چطور این دنیای دردناک و غیرقابل پیش بینی و تحمل میکنی؟
بدون اینکه مثل من راه نفس کشیدنی داشته باشی؟

گفتم: سامانتا، میدونی چی توی سرته؟ دوباره خندید و گفت:
آره بابا، یه تیکه گچ که هیچ کاربرد دیگه ای نداره! خب مغزم دیگه!
گفتم: میدونی حاصل مغزت که با اون باید تصمیم گیری کنی و زندگیت و جلو ببری چیه؟
گفت: فکرام! گفتم: چی فکرات و هدایت میکنه؟ گفت: ذهنم!

گفتم: وقتی مشروب میخوری چه اتفاقی میافته؟ گفت: فکر نمیکنم
یا لااقل فکرایی که اذیتم میکنن! گفتم: منم همین کار و میکنم
و ده برابر تو مست میشم، بعد از مستی هم حالم به هم نمیخوره که هیچ
تازه سرحال میام! اما مشروب نمیخورم، برای توقف کوتاه ذهنم
زحمت میکشم، تمرین و تمرکز میکنم!
در تمام روز روی گیرها و ترس هام در رابطه ها کار میکنم!

مستی با مشروب، از کار انداختن مصنوعی ذهنه
درسته که به لحظه ی حال وصل میشی! اما در این وصل شدن
آگاهی حضور نداره! تو در لحظه هستی! اما عمیق نیستی
بلکه سطحی هستی! هرگز و هرگز، با بی حس کردن ذهن
نمیتونی لذت حضور در لحظه ی حال و تجربه کنی!
گفت: تو با ذهنت چه کاری مشخصی انجام میدی پس؟

گفتم: این یک رونده! و مرحله ای هست
چون در اون رشد وجود داره! من ذهنم و از کار نمیدازم
و یا کنارش نمیزنم، یا افکار منفی و دسته بندی نمیکنم که بخوام روشون کار کنم!
من با تمرین به قدرت ترکیب نشدن با ذهن میرسم
و تنها نظاره گر میشم، در این نظاره گری
شاید سه ثانیه لحظه ی ناب و حقیقی حضور در لحظه ی حال رخ بده!
در این چندثانیه مستی تو از روی ناآگاهی نیست
بلکه از روی هشیاری هست!

در مستی مصنوعی تو نمیفهمی دور و برت چه خبره
چون این مستی سطحیه! اما در مستی واقعی
تو حتی صدای پر زدن پروانه هارو هم میشونی!
تپش قلب موجودات و حس میکنی، و مادرانه در ستایش جهانی، نه کودکانه!
من اینطوری به لحظه ی حال وصل میشم
و هرگز هم در پی پایداری این احساس خاص و ناب نیستم

در مستی مصنوعی، ذهن ما در پی پایداریه!
برای همینه که وقتی اثر این ها از بین میره، به شدت برگشت میکنه
و احساس خیلی بدی در ما ایجاد میشه! سامانتا در خودش فرو رفت
و کمی بقض کرد و گفت: تا به حال از این زاویه
و به این شکل به این مسائل نگاه نکرده بودم...

بارون شدیدتر میشد و ما عمیق تر سکوت میکردیم.
تا اینکه سامانتا خیلی آروم گفت: پس برای آزاد شدن،
راهی جز پذیرش مسئولیت فعالیت های ذهنمون نیست
گفتم: درسته، هیچکس جای ما قرار نیست این بار و حمل کنه!
به قول بودا: هر کسی باید گذرگاه شو خودش طی کنه.

متن : فرامرز فرحمهر
نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: شنبه 18 فروردین 1397 ساعت 08:55 ب.ظ ،

نظرات()

موضوعات:نوشته های 1397،

قوانین ازسال نظر
در زمینه‌ی انتشار نظرات ، رعایت چند مورد ضروری است:
1 - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
3 - مدیریت مجاز است نظرات تبلیغاتی را بدون ذکر دلیل حذف نماید .
4 - نظرات حاوی درخواست تبادل لینک و بنر و سوالات شخصی پاسخ داده نمی شود .
5 - نظرات حاوی مطالب کذب ، توهین یا بی‌ احترامی منتشر نمی شود .

 از اینجا دیدگاه خود را ارسال کنید