شب بود و آفتاب nbsp; شب بود و آفتاب ، روز بود و ماه! من بودم و تو!
انگار که چشم می ذاشتیم تا پنهان بشیم!
چقدر هم کارمون و خوب بلد بودیم!
یک عمر در پی هم بودیم!
و انقدر به چشم گذاشتن عادت کردیم که
تبدیل به قانون زندگی مون شد!
قانونی آسیب زننده!

این چشم گذاشتن ها اتحادمون و به هم زد
نه وقت های شادی با هم بودیم
و نه وقت هایی که می ترسیدیم
یا غمگین بودیم!

آدم درونیم دستش و گرفت به قفسه ی سینم
و خیلی آروم از پله های گلوم بالا اومد
و روی صندلی رو به روم لم داد!


پس که اینطور! چه عجب شما بالاخره مارو دیدی!
تا الان حتی به موجودیتم شک داشتی!
هر جا اومدم حرف بزنم زدی تو دهنم
هرجا اومدم ابراز وجود کنم با لگد فشارم دادی پایین
واقعآ فکر می کنی با انکار و سرکوبم
می تونی به راه اشتباهت ادامه بدی؟

فکر می کنی که می تونی آرامش و بدون من تجربه کنی؟
با چشم های بیرونیت دنبال چه چیزی بودی که
چشم های درونیت و از پشت گرفتی و خودت و زدی به کوری؟

من به تو می گفتم که با من مهربون باش!
اما تو مرتب سرزنشم می کردی!
من به تو می گفتم که از آینده نترس
من پیشتم، مراقبتم
همونطور که همیشه بودم و عبورت دادم

اما تو مثل بچه های سه ساله ای که
مادرشون و تو بازار گم کردن
گریه می کردی و می ترسیدی
من به تو می گفتم که گذشته تموم شده
به سلامت رد شدیم
اما تو همچنان به تحلیل گذشته ادامه می دادی
و به شکل دیوانه واری به آدم هایی که
بهت آسیب زدن وابسته بودی!

انگار که از کنترل اون آدم ها بر خودت لذت می بردی!
من به تو می گفتم که با هم تلاش می کنیم
و تا جایی که ممکنه مشکلات و از سر راه بر میداریم
اما تو می ترسیدی، از آزادی
و اینی که مسئولیت عواقب تصمیم هات و به عهده بگیری
ترجیح می دادی مسئلویتت گردن شرایط
و تحمیل های زندگی باشه تا خودت!

بله درست می گی حق با توئه، اما باور کن
کسی به من نگفته بود، از درون احساس تهی بودن می کردم
دنبال راهکاری بیرون از خودم بودم، دنبال یک نجات دهنده
یکی که از بیرون بیاد و کمکم کنه، حالم و خوب کنه
بهم اطمینان بده که وضعیت درست می شه

من خیلی احساس تنهایی می کردم
هرچی بیشتر احساس تنهایی می کردم
انگار آدم ها بیشتر ازم فرار می کردن
و باز هم تنهاتر و درمونده تر می شدم
بارها به خودکشی فکر کردم
اما تو همیشه آخرین لحظه ها منصرفم می کردی!

بعد از مدتی به فرار فکر کردم، به فرار به تنهایی!
به کتاب ها، تفریح ها، به اینکه دانشم و بالا ببرم
تا خیلی عاقل و جاافتاده و فهمیده به نظر بیام
حتی به سمت پول هم فرار کردم
اما باز هم حالم خوب نمی شد
تا اینکه دیگه از بیرون هم ناامید شدم
و خسته درمونده به درون داغون خودم برگشتم و از حال رفتم
به مکانی که در اون بودی و من انکارش می کردم

قبول کن که اینم بخشی از تکاملم بوده
من همیشه آدمی بودم که
باید همه چیز و امتحان می کردم تا بفهمم
به قول دوستی بهم می گفت:
تو از اونایی هستی که باید حتمآ هزاربار
سرت به سنگ بخوره تا دوزاری ت بیافته!
باید چرخم و در جهان بیرون می زدم
به تو خیلی ظلم کردم

آدم درونیم اشکاش و پاک کرد و با لبخند گفت:
من هیچ توقعی ازت نداشتم و ندارم
تنها چیزی که ازت می خوام اینه که منو ببینی
و حضورم و به رسمیت بشناسی
مطمئن باش من امنترین جای جهان، برای تو هستم
خواهش می کنم بیا دیگه قایم موشک بازی رو بذاریم کنار

گارسن گفت: ببخشید آقا حالتون خوبه؟
نیمساعته نشستید و با خودتون حرف می زنید
هیچ چیزی هم سفارش ندادید، نگران شدم؟
بله بله خوبم، لطفآ دو تا قهوه ی تلخ بیارید
برای خودم و آدم درونیم می خوام

فرامرز فرحمهر
سفری به ورای ذهن
نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: شنبه 31 تیر 1396 ساعت 02:58 ق.ظ ،

نظرات()

موضوعات:شعرهای 1396،
برچسب ها: زندگی ، تنهایی ،
قوانین ازسال نظر
در زمینه‌ی انتشار نظرات ، رعایت چند مورد ضروری است:
1 - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
3 - مدیریت مجاز است نظرات تبلیغاتی را بدون ذکر دلیل حذف نماید .
4 - نظرات حاوی درخواست تبادل لینک و بنر و سوالات شخصی پاسخ داده نمی شود .
5 - نظرات حاوی مطالب کذب ، توهین یا بی‌ احترامی منتشر نمی شود .

 از اینجا دیدگاه خود را ارسال کنید