من تنهاتر از آن 
بودم که تنهایی را حس کنم من تنهاتر از آن بودم که تنهایی را حس کنم

تنهایی مانند شبحی همراهم بود
گاهی با شیطنت های کودکانه به شانه ام می زد
و پشت درخت های انار پنهان می شد!
و گاهی کفش هایم را هم پنهان می کرد
تا از خانه بیرون نروم و کنارش بمانم!

من تنهاتر از آن بودم که تنهایی را درک کنم!

به مرغ هایم غذا می دادم
با سگ هایم حرف می زدم
و گربه هایم را به آغوش می کشیدم

با توپ پلاستیکی دولایه ام، به دیوار شوت می زدم
و با چرخم، تمام سر پایینی های محل را، طی می کردم
و می خوردم زمین، پوست پاهایم می رفتم
تنهایی بغلم می کرد!

و من تنهاتر از آن بودم که تنهایی را به آغوش بکشم!

سال های سال، فکر می کردم تنهایی
سیاه چاله ایست که نباید در آن سقوط کنم
حفره ای که مکان ها و آدم ها را در آن خواهیم ریخت
تا دیگر در آن فرو نروم، تا دیگر در آن غرق نشوم!

من تنهاتر از آن بودم که، به قله های تنهایی صعود کنم!

فرامرز فرحمهر
کتاب دیدبان ذهن
نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 ساعت 04:16 ق.ظ ،

نظرات()

موضوعات:شعرهای 1396،
برچسب ها: من تنهاتر از آن بودم که تنهایی را حس کنم ، تنهایی ،
قوانین ازسال نظر
در زمینه‌ی انتشار نظرات ، رعایت چند مورد ضروری است:
1 - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
3 - مدیریت مجاز است نظرات تبلیغاتی را بدون ذکر دلیل حذف نماید .
4 - نظرات حاوی درخواست تبادل لینک و بنر و سوالات شخصی پاسخ داده نمی شود .
5 - نظرات حاوی مطالب کذب ، توهین یا بی‌ احترامی منتشر نمی شود .

 از اینجا دیدگاه خود را ارسال کنید