تبلیغات
وبلاگ رسمی فرامرز فرحمهر - احساس می کردم دو تا بال دارم The title of your home page






 احساس می کردم دو 
تا بال دارم احساس می کردم دو تا بال دارم
و روی امواج هوا ایستادم!
یک روح از بالا اومد و گفت: سلام عزیزم
منکه انگار از تمام فکرها و غم ها آزاد شده بودم
دست هام و به سمتش بلند کردم

گفت: حس خوبیه نه؟
اینکه دیگه هیچ احساس وزنی نمی کنی؟
گفتم بله

گفت: مرگ راحتی رو تجربه کردی!
گفتم: ولی خیلی ترسیدم
اصلا دلم نمی خواست بمیرم!
گفت: حادثه س دیگه! برای همه پیش میاد!

دستم و گرفت و برد روی ابر سفیدی که
با سرعت کمی در حال حرکت بود
و روی سینه ش سفره ی آفتاب پهن بود!

اولش ترسیدم که سقوط کنم!
گفت: نترس
تنها چیزی که باعث سقوط می شه
میل بازگشت به تارعنکبوت ذهنه!

گفتم: احساس می کنم در بهشتم
انگار که بین بهشت و جهنم هیچ فاصله ای نیست!
وای خدا عجب نور زیبایی
چقدر رنگ اقیانوس ها شفاف تره
چقدر صداها زیباترن

فکرشم نمی کردم بعد از مرگ، زندگی ای باشه

فرشته دست هام و گرفت و گفت: حالا که زندگی ابدی رو دیدی
باید برگردی و با این آگاهی روی زمین زندگی کنی
باید در ذهنت بمیری، تا در آگاهی بیدار بشی
این یعنی زندگی ابدی

چشم هام و باز کردم و دیدم که
میان اتاق، در حالت مراقبه دراز کشیدم و
مادرم با تعجب بهم خیره شده!

خل شدی پسرم؟
چرا مثل دیوونه ها باخودت حرف می زدی؟!
پاشو، پاشو جل و پلاستو جمع کن، می خوام جارو بکشم!
امان، امان از این جوون ها
همین دیگه، زن نمی گیرین، مختون قاطی می کنه!

فرامرز فرحمهر
نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 ساعت 04:03 ق.ظ ،

نظرات()

موضوعات:شعرهای 1396،
برچسب ها: کتاب دیدبان ذهن ، زندگی ، داستان های کوتاه ، احساس می کردم دو تا بال دارم ،
قوانین ازسال نظر
در زمینه‌ی انتشار نظرات ، رعایت چند مورد ضروری است:
1 - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
3 - مدیریت مجاز است نظرات تبلیغاتی را بدون ذکر دلیل حذف نماید .
4 - نظرات حاوی درخواست تبادل لینک و بنر و سوالات شخصی پاسخ داده نمی شود .
5 - نظرات حاوی مطالب کذب ، توهین یا بی‌ احترامی منتشر نمی شود .

 از اینجا دیدگاه خود را ارسال کنید