تبلیغات
وبلاگ رسمی فرامرز فرحمهر The title of your home page






 اگه تو این و داری،
 چرا من نداشته باشم؟ اگه تو این و داری، چرا من نداشته باشم؟
گفت: خب تو هم داشته باش!
گفتم: اینی که داشته باشم مهم نیست
اما دوست ندارم تو داشته باشی!
گفت: چرا دوست نداری من داشته باشم؟
داشتن من، تو رو آزار میده؟

گفتم: بله احساس ترس و حقارت میکنم!
گفت: خب اگه تلاش کنی، به این دستاورد میرسی
و دیگه این احساس و نداری!
گفتم: به این باور رسیدم که
توانایی ندارم و آدم ضعیفی هستم!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 ساعت 11:13 ب.ظ ،

نظرات()

 من عاشق مسکو بودم!
 اما خیلی سرد بود! من عاشق مسکو بودم! اما خیلی سرد بود!
عاشق پاریس بودم، اما زیاد بوی ادرار میداد!
عاشق لندن بودم، اما زیاد بارون می اومد!
همیشه یه چیزی بود که گند بزنه تو احوالات من!

گفت: قصه تو ام شبیه اون مراقبه گریِ که هر جا میرفت
یه سر و صدایی تمرکزشو به هم میزد!
اون دنبال سکوت از بیرون بود، نه درون!

حالا واقعآ اینجاها رفتی؟
گفتم: نه بابا، برام تعریف کردن!
اگرم برم، میدونم اینطوری میشه!
کلا هیچ کجا اتاق خواب آدم نمیشه!
لم بدی و هی موزیک گوش کنی و کتاب بخونی!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 ساعت 11:01 ب.ظ ،

نظرات()

 روزهای سختی بود و 
خواهد بود روزهای سختی بود و خواهد بود
ممنونم که از درونم نگاهم کردی
من تو رو نادیده گرفتم
من از تو و تمام آدم ها بریدم و ناامید شدم
اما تو ناامید نشدی
تو خدایگونه عاشقم بودی و صدایم کردی

در ترسناک ترین تصمیم ها کنارم بودی
حتی کنار تصمیم های اشتباهم ایستادی و ازم حمایت کردی!
زمانی که از خودم خشمگین بودم، زمانی که درک نمیشدم
تو یگانه همراهم بودی
بهم برچسب نزدی و بر زخم هام مرهم گذاشتی..

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 ساعت 10:52 ب.ظ ،

نظرات()

 من خواستم باور کنم
 که می‌توانم مردم این‌جا را با حرف مداوا کنم ‌من خواستم باور کنم که می‌توانم
مردم این‌جا را با حرف مداوا کنم
تو دیدی چه شد؟ آن‌ها درد خود را دوست دارند
به زخم مانوسی احتیاج دارند که
با ناخن‌های کثیف‌شان آن را بخراشند
و به دقت حفظش کنند.فقط با خشونت است که
می‌توان مداوایشان کرد
 زیرا درد را جز با درد دیگری نمی‌توان مغلوب کرد.
Jean Paul Sartre

به دردها و غم هایم نگاه میکنم
آن هایی که سال های سال همراهم بوده اند!
مانند سایه هایی پنهان و وفادار!
سایه هایی دوست داشتنی که میتوانستم با انتخابشان
در آن ها پنهان شوم و استراحت کنم! جنون آمیز است!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 02:23 ق.ظ ،

نظرات()

 از اعماق تاریکی به روشنایی رسیده ام از اعماق تاریکی به روشنایی رسیده ام
از اعماق ندانسته ها و رنج ها!
شمسی! نبود که راه درون را نشانم دهد!
نوجوانی افسرده و درمانده بودم
احساس میکردم در جای اشتباهی ام
و کسی زبانم را نمیفهمد!

بعضی ها با معرفی دارو!
و یا برچسب زدن! قصد یاری داشتند!
به آنکه میگفتم: پی گم شده ای ام میخندیدند!
زیرا گزینه ای جز نیاز به جفت!
در ذهنشان حضور نداشت!
به راستی که چه سخت بود اختراع چرخ از نو!
و کنار آمدن با دنیای عجیب و تاریک درون!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 02:07 ق.ظ ،

نظرات()

 گفتم: زندگی بدون 
سانسور! بهترین نوع زیستنه! گفتم: زندگی بدون سانسور! بهترین نوع زیستنه!
چون قضاوتی نیست! راحت درونت و اجرا میکنی!
شفاف شفاف! اونجائه که میفهمی کمبودها کجان!
تو زندگی بدون سانسور
هیچ انرژی اضافه ای صرف پنهان کردن درونت نمیشه!

دانا: کمی فکر کرد و گفت: حرفت درسته
و چقدر زیبا میشه که ما نزدیک به این نوع زندگی باشیم!
اما من با چیزی فراتر از این
یعنی زندگی بی سانسورِ با سنسور موافقم!
فراموش نکن که زیاده روی در هر بخش!
نتیجه ی عکس میده!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 02:00 ق.ظ ،

نظرات()

  • تعداد کل صفحات:72 
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...