آدم ها را قضاوت نکنیم 
nbsp; آدم ها را قضاوت نکنیم ، کسی چه می داند
شاید اگر ما هم در آن شرایط بودیم!
همان کارها را می کردیم

آدم ها را سرزنش نکنیم
به تصمیماتشان احترام بگذاریم
شاید از دید ما اشتباه کرده باشند
اما تنها خودشان می دانند که
در آن لحظه چه باید می کردند!

هر انسان دنیای پیچیده ای ست
از تجربه های گوناگون!
هر انسان در ذهن خود می تواند با ترس ها
و ترمزهای روانی زیادی زندگی کند.

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 08:22 ب.ظ ،

نظرات()

 احساس میکنم هیچوقت غم ها تموم نمیشه 
nbsp; احساس میکنم هیچوقت غم ها تموم نمیشه
گفت: احساست درسته!
گفتم: خیلی بدبختم، گفت: کاملا حق با توئه
گفتم: واقعآ زندگی هیچ معنایی نداره و خیلی پوچه
گفت: کاملا درست می گی، از این بی معناتر نمی شه

با تعجب بهش نگاه کردم! استاد منو سرکار گذاشتی؟
گفت: مگه به حرفای خودت شک داری؟
نکنه می خوای چیزایی رو بشنوی که دلت می خواد؟

بذار یه داستان برات بگم:
روزی زنی در جنگلی عجیب راه می رفت
در هر گوشه ی جنگل مدتی زندگی می کرد
و انقدر با اونجا خو می گرفت که
تبدیل به همونجا می شد!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت 06:21 ق.ظ ،

نظرات()

 تو می توانی هزاران نفر را آموزش دهی 
nbsp; تو می توانی هزاران نفر را آموزش دهی
اما از آموزش خود عاجز باشی
می توانی کتاب های زیادی
در مورد شاد زیستن و رابطه های سالم بنویسی
اما در دام رابطه های ناسالم باشی
می توانی تمام روز را در افسوس و غم باشی

بله می توانم، زیرا در دام هستم
من کلید را گم کرده ام، وصل نیستم.
انگار که در جهان دیگری در خیالاتم زندگی می کنم
و چه شکاف عظیمی ست میان من و واقعیت.

دستی به ریش های سفیدش کشید
کدام کلید را می گویی فرزندم؟
“لحظه ی حال را می گویم
من رنج فراوانی از نداشته هایم می کشم
می خواهم دیگر رنج نکشم
واقعآ احساس شرمساری می کنم که
در همچین حالتی هستم”

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت 06:17 ق.ظ ،

نظرات()

 خسته شدم از این زندگی 
nbsp; خسته شدم از این زندگی ، انگار که طلسم شدم
همش بد میارم، همش تنها می شم
همش می خورم تو شاخه ها و برگ ها!
خوش به حال عقاب ها

عنکبوت با پاهاش دلش و گرفت
خندید و افتاد توی تار خودش!
کفشدوزک جان، چرا انقدر سخت می گیری؟
واقعآ انتظار داری مثل عقاب ها بپری هوا؟
پس من چی باید بگم؟
همه ی عمرم به دوخت و دوز می ره!

تنبل خان هم که به درخت چسبیده بود
گفت: حال دارین ها، چقدر بحث می کنید
یه کم لم بدید از هوا لذت ببرید!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت 06:13 ق.ظ ،

نظرات()

 شب بود و آفتاب nbsp; شب بود و آفتاب ، روز بود و ماه! من بودم و تو!
انگار که چشم می ذاشتیم تا پنهان بشیم!
چقدر هم کارمون و خوب بلد بودیم!
یک عمر در پی هم بودیم!
و انقدر به چشم گذاشتن عادت کردیم که
تبدیل به قانون زندگی مون شد!
قانونی آسیب زننده!

این چشم گذاشتن ها اتحادمون و به هم زد
نه وقت های شادی با هم بودیم
و نه وقت هایی که می ترسیدیم
یا غمگین بودیم!

آدم درونیم دستش و گرفت به قفسه ی سینم
و خیلی آروم از پله های گلوم بالا اومد
و روی صندلی رو به روم لم داد!


نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: شنبه 31 تیر 1396 ساعت 02:58 ق.ظ ،

نظرات()

 هفت تیرم و هر روز 
دستمال می کشم  هفت تیرم و هر روز دستمال می کشم
برقش می ندازم، برای روز مبادا
روزی که بخوام از پشت سر به خودم شلیک کنم!
تنها عاملی که باعث می شه خودکشی نکنم
مرغ عشق هام هستن!

نمی دونم بعد از من چه بلایی سرشون میاد!
احتمالا بعد از مرگم اون ها رو می برن
به جایی که پرنده هارو می خرن!
احتمالم داره که جداشون کنن!

و به خاطر این جدایی روحم تا ابد در عذاب می مونه!
پس فعلا دست نگه می دارم
و به تمیز کردن هفت تیرم ادامه می دم!


نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 28 تیر 1396 ساعت 11:21 ب.ظ ،

نظرات()

  • تعداد کل صفحات:56 
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...