تبلیغات
وبلاگ رسمی فرامرز فرحمهر The title of your home page






 مردم تفکر نمیخوان! مردم تفکر نمیخوان! اونا تفریح میخوان!
اینی که بشینن و سر مسائل سطحی
و مسخره با هم بحث کنن!
اگه یه دوری توشون بزنی!
حرف های مشابهی میشنوی!
این یعنی بدبختی یه جامعه!

گفت: کاملا درسته!
اونا حتی به آهنگای آرامبخش هم میگن غمگین!
فقط شادی و بالاپایین پریدن
یا افسرده بودن و میفهمن!
هیچ درکی از آرامش ندارن!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: سه شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 06:59 ب.ظ ،

نظرات()

 زنده بودن انفرادی زنده بودن انفرادی
مادرم در توهماتش میخندد
حیف که مانند او تخیلاتی برای پر کردن خلاها ندارم!
باید خودم را برای تنهایی بیشتری آماده کنم

محدودیت) سیگارش را روشن کرد و گفت:
من همیشه خودم را تحمیل میکنم!
و بالاخره برنده میشوم!

و (زندگی) که بر صندلی بسته شده بود گفت:
همانطور که از مرگ نمیتوانی فرار کنی!
از من هم نمیتوانی...!
باید روزی دست هایم را باز کنی!

متن : فرامرز فرحمهر

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: سه شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 06:56 ب.ظ ،

نظرات()

 خیلی از کارهارو باید خودت تنها انجام بدی خیلی از کارهارو باید خودت تنها انجام بدی
این خیلی ترسناکه
گاهی احساس تنهایی و بی کسی میکنی!

اما خب، قرار نبوده که جز این باشه!
کم کم بهش عادت میکنیم!
از روزی که مارو از ناف مادر جدا کردن
این روند شروع شده!

و ما توی هر دوره ای تو محدودیت هایی قرار میگیریم!
و برای رد شدن از اون ها باید بخش هایی فراهم باشه
قدرت و تمرکز کاملی از درون! و حداقل شرایطی در بیرون!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: سه شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 06:51 ب.ظ ،

نظرات()

 من فقط یک جفت چشم براق من فقط یک جفت چشم براق
یا دو دستِ سفید باریک میخوام که شبیه اون باشه!
من فقط یک قلب عاشق
با یک ذهن باز میخوام که
به وسعت جهان بینی اون باشه!

جادوگر کمی در فکر رفت و گفت:
اگه بخوای میتونم اینارو از هر آدمی جدا
و در یک بدن جمع کنم!

واقعآ تو با همچین آدمی ملاقات کردی
همشو با هم داشت؟ یعنی واقعآ این شکلی هستی؟
گفتم: منظورت و نفهمیدم
اما من دلم همچین کسی میخواد، میتونی ردیفش کنی؟
جادوگر چوب شو برداشت و آروم زد رو سرم و خندید

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: سه شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 06:45 ب.ظ ،

نظرات()

 به هم لم داده بودیم! به هم لم داده بودیم!
با انگشتام بازی میکرد و به نقطه ای خیره بود

سرشو بالا کرد و گفت:
چی میشد هر کدوم از ما
یه دنیای واقعی برای خودمون داشتیم؟
مثلا یه در نامرئی تو اتاقمون بود و وارد اونجا میشدیم
هر کاری دلمون میخواست میکردیم
و بعدش به این دنیا برمیگشتیم!

گفتم: ایده جالبیه، واقعآ اینجا بیش از حد محدوده
گفت: البته بی تو خوش نمیگذره ها
اما حداقل هر کی میتونست تو خودش باشه
اصلا بره و به آرزوهاش برسه! خدایی بد نیست؟

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: سه شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 06:40 ب.ظ ،

نظرات()

 جامعه خالی از معناهای سالم جامعه خالی از معناهای سالم
پذیرای هرگونه معنایی از هر نوعی خواهد بود!
چون انسانی که در کویر گرفتار شده!
و نیازمند آب است!

برای او فرقی نمیکند آبی که مینوشد چه کیفیتی دارد!
ما جامعه ای تهی از معنا، بی تفاوت و سطحی نگریم!
انسان های سردرگمی که
میان تعارضات سنت و مدرنتیه گیر کرده اند!
و تکلیفشان را با نقششان
در زندگی شخصی و جمعی نمیدانند!

این جامعه مانند دریایی ست که تنها با بادها
یعنی موج های هیجانی ای که
به عمد یا غیرعمد شکل میگیرد تحرک میکند!
مانند تحولات سیاسی، رخدادهای ورزشی یا حادثه ها!
در او هیچگونه کنش و تبدیل و عمقی نیست!
بلکه تنها واکنش میکند! آن هم نه از روی داده ها!!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: سه شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 06:32 ب.ظ ،

نظرات()

  • تعداد کل صفحات:73 
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...