هیولا بهم نگاه 
کرد: گفتم تو چقدر بزرگی؟ هیولا بهم نگاه کرد: گفتم تو چقدر بزرگی؟
امکانش هست از سر راهم بری کنار؟
میخوام رد بشم!
گفت: با درخواست تو نمیرم!
اما اگه بخوای به روی چشم! انتخاب با توئه!

گفتم: تا الان خواستم دیگه! نخواستم؟
گفت: نه، آرزو کردی! یه گوشه لم دادی
و دلت خواسته که همه چی درست بشه!

هیچکس از بیرون نمیاد!
اما من درونت فعالم! حسابی به هم میریزمت!
تا روزی که بهم دستور بدی جای خرابکاری!
کارای خوب انجام بدم!

متن : فرامرز فرحمهر

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 01:32 ق.ظ ،

نظرات()

 فریدون به شدت تنها بود و رنج میکشید فریدون به شدت تنها بود و رنج میکشید
قرصهای اعصاب مصرف میکرد
خواب نامیزونی داشت
و به سختی وظایف شخصی شو انجام میداد!
در واقع بزرگترین هنرش از زیر کار در رفتن بود!
اون حتی پیش رمال و فالگیر هم رفته بود!
اما مشکلاتش همچنان ادامه داشت!

خیلی بده که در این شرایط باشی
و ندونی چه کاری انجام بدی
تا اینکه بعد از مراجعه به روانکاو فهمید
آدم دیگه ای درونش زندگی میکنه
و جای اون تصمیم میگیره!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 01:23 ق.ظ ،

نظرات()

 زندگی فرایندی ساده ست! زندگی فرایندی ساده ست!
به دنیا می آیی، زنده خواهی بود و بعد خواهی رفت!
و بر خلاف خیلی ها
به نظرم زیاد هم مهم نیست که در این بین چه میکنی!

همین که غذایی و آب بنوشی
همین لبخندهای میان رنج ها کافی ست!

همین دوست داشتن های کوتاه
همین خواب های عمیق
بعد از خستگی روزهای پر تنش و سخت
حتی همین امیدواریهای پوچ کودکانه!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 01:17 ق.ظ ،

نظرات()

 هنوز در حیرت از 
دیوانه بازی مردها و زن ها بودم هنوز در حیرت از دیوانه بازی مردها و زن ها بودم
سامانتا به شونه م زد و گفت: هی رفیق
هنوز پاستوریزه موندی ها! یه پیک بزن!
یکبار هم شده تجربه کن، ببین چه حالی میده
اگه دوست داشتی بعدش دیگه نخور!

نیمساعت اول من گوشه ای نشسته بودم
و افراد جمع و زیر نظر داشتم، یکی یکی مست میشدن
و با صدای سریع تر موزیک، سریع تر میرقصیدن!
بدون هیچ شرم و ترسی!
انگار که هیچ غمی در عالم نیست!
و همه چیز آنگونه که باید باشه هست!
یکی یکی نقاب ها فرو میریخت
و میان شادی ها ترس ها و غم ها عریان میشد!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: شنبه 18 فروردین 1397 ساعت 09:55 ب.ظ ،

نظرات()

 موسیقیدان نگاه عمیقی بهم انداخت موسیقیدان نگاه عمیقی بهم انداخت
و گفت: چرا حرف نمیزنی؟
گفتم: حرفی ندارم،
میخوام حرف بزنم ولی نمیتونم!

گفت: احساس میکنم
درونت موسیقی لایت پخش میشه!
گفتم: خستگی بعد از اجرای راکه!

گفت: احساسات ما موسیقی هستند!
عاشق موسیقی های درونت باش!
گفتم: بیشتر موسیقی های درونم
به درد روسپی خونه ها میخوره!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: شنبه 18 فروردین 1397 ساعت 09:50 ب.ظ ،

نظرات()

 از درون اتاقم به بیرون نگاه میکنم از درون اتاقم به بیرون نگاه میکنم و از درونم به اتاقم!
بر در کمدم نوشته ای از پاتانجلی ست که میگه:
(چون در نادلبستگی استوار شویم
سرنوشت و مقصود هستی دریافته شود)
و سمت چپ ،تابلوی قدیمی زنی بسیار زیباست!
میان این دو، پنجره ای به درختی سبز
و کوچه ای که گربه های زیادی داره باز میشه!

اما این قسمت زیبای ماجراست!
بیرون از این اتاق امن، جهان بزرگتر و مبهم تری ست!
زیر همین درخت، صبح ها چندین تیاره! روشن میشه!
که دودهاشون لذت صدای گنجشک ها
و نسیم های خنک بهاری و از آدم میگیره!
از خیابان کناری و رفت و آمد آدم ها
و گاهی صدای آژیر آتشنشانی هاش نگفتم!

نویسنده : ماهی سرد ، در تاریخ: شنبه 18 فروردین 1397 ساعت 08:55 ب.ظ ،

نظرات()

  • تعداد کل صفحات:66 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...